چشم باسیلیسک
وبلاگ من
نویسنـــدگان :
mitty (5)
موضــــوع ها :
عمومی (5)
آرشیـــو :
آبان 1384 (4)
مهر 1384 (1)
لینكدونی :
آرشیو لینكدونی
لینكستان :
هری پاتر و وارث ولدمورت
هری پاتر و لرد ولدمورت
جسنجو :
خبرنامه :
نظر سنجی :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
دوستان وبلاگمون رو بردیم به این آدرس...
http://basilisk-eyes.blogfa.com
فصل یکم-بخش دوم
آرش وقتی چشمانش را باز کرد٬ سردی برف را بر صورتش حس میکرد. به پشت روی زمین افتاده بود و سروصدای مبهمی را در اطرافش میشنید. درد شدیدی در کتفش میپیچید. هیکل مبهم دختری را میدید که ردای زرد تیم پارسه را بر تن دارد و روی زمین نشسته و پای آسیبدیدهاش را در دستش گرفته است.
مهتاب لنگان لنگان به سمت آرش میآمد که آرش برخورد طلسم دردکُش را بر پشتش حس کرد. کتفش ذوقذوقی کرد و دردش آرام شد. سعی کرد از جایش بلند شود...
-چت شد یه دفه؟ واسه چی یهویی ترمز کردی؟
مهتاب که زیر بغل آرش را گرفته بود تا در ایستادن به او کمک کند این را گفت. آرش از مهتاب تشکر کرد٬ برفهای روی ردای سورمهای رنگش را تکاند و پاسخ داد:
-واقعاً عجیبه! گوی زرین یهو پرید!
-یهو پرید؟ اوخ!
مهتاب این را هنگامی گفت که یک طلسم دردکُش به پایش خورد.
-آره داشتم دنبالش پرواز میکردم. فقط دلم میخواست از اونجا دور شه. انگار با چشام پروندمش.
مهتاب با خنده گفت:
-چیز عجیبیه مگه؟! مثل مشنگا* حرف میزنی. بابا ناسلامتی تو جادوگریا.
اما واقعاً این اتفاق برایش عجیب بود. صدای سوت داور بازیکنان را به بازگشت به زمین بازی فراخواند. آرش در حال سوار شدن بر روی جارویش به مهتاب گفت:
-نمیدونم چرا فرشاد امروز گیج میزنه!
و سپس به سوی فرشاد پرواز کرد تا با او صحبت کند.
*مشنگ ترجمهی ماگل یا همون غیر جادوگرا توسط ویدا اسلامیه هست.
فصل یکم-بخش یکم
-ثابتی پاس میده به شاهسون... خود شاهسون... نیازی و پورسینا راهش رو سد میکنن... سمت راستش شمسا رو میبینه... سرخگونو پاس میده به شمسا... بازدارندهای* رو که پور شیرازی به سمتش میفرسته، به خوبی رد میکنه... تک به تک با دربازه بان و مستقیم توی حلقهی وسط ... حالا آرش شمسا این ملیپوش جوان و خوشتکنیک نتیجهی بازی رو به نفع سیمرغ تهران عوض میکنه. سیمرغ تهران پنجاه پارسهی شیراز چهل...
صدای تشویق طرفداران تیم سیمرغ فضای استادیوم را لرزاند. آرش که داشت به جایگاه خود پس از شادی گل باز میگشت انعکاس نور خورشید بر روی جسم براقی توجهش را به خود جلب کرد و حدود چند متر آنطرفتر دختر ریزنقشی که موهای خرماییش را پشت سرش بسته بود و جستجوگر** تیم پارسه بود نیز گوی زرین را دیده بود. آرش سر جارویش را کج کرد و به سمت گوی زرین شیرجه رفت.
زودتر از مهتاب سروری به گوی زرین رسیده بود. کافی بود دستش را دراز کند و آن را بگیرد، اما اجازهی این کار را نداشت. با خود میگفت:
-پس این فرشاد احمق کجاس؟ داریم بازی به این مهمی رو از دست میدیم.
با خشونت به گوی نگاه کرد. ناگهان گوی زرین با سرعت بسیار زیادی به سمت بالا پرتاب شد و در نور خورشید ناپدید شد.
ایستاد و متعجب از اتفاقی که افتاده فرشاد حاتمی جستجوگر تیمش را مینگریست که بی هدف دنبال چیزی میگشت. انگار خبر نداشت که جستجوگر تیم حریف گوی زرین را دیده است.
در همین افکار بود که از پشت سرش صدای فیشی شنید و تا خواست برگردد با هم برخورد کردند. آرش تعادلش را از دست داد و از روی جارویش به پایین سقوط کرد. درد شدیدی در تنش پیچید و دیگر هیچ نفهمید...
Blodger*
Seeker**
درودی دوباره
قبل از اینکه داستانم رو شروع کنم٬ بد نیست بگم که چون شخصیتهای داستان من ایرانی هستن، وردها رو فارسی ادا میکنن. من هم وردها رو مثل کتاب ۴ هری پاتر اونجوری که خانم ویدا اسلامیه ترجمه کردن٬ مینویسم.
در ضمن یکی از دوستای خوبم قراره یه پوستر از داستانم نقاشی کنه که به زودی آماده میشه و منم تو وبلاگم میزارم...
به نام بهترین دوستم
سلام!
داستانی رو که میخوام تو این وبلاگ بنویسم توش هیچ کدوم از شخصیتهای داستان هری پاتر حضور ندارن اما این داستان تو همون دنیای هری اتفاق میافته یعنی دنیای جادوگران.
داستان در مورد پسری به اسم آرش مهاجم تیم ملی کوئیدیچ ایران و دانشجوی دورههای کاراگاهیه که با یک باند جادوگران تبهکار روبرو میشه و ماجراهایی که براش پیش میآد...
سپاسگزارم از همهتون
نوشته های پیشین ...